تبليغاتX
دریچه ای به نام عشق

دریچه ای به نام عشق

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دفتری بود که گاهی من و تو


می نوشتیم در آن

از غم و شادی و رویاهامان


از گلایه هایی که ز
دنیا داشتیم


من نوشتم از تو:


که اگر با تو قرارم باشد


تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد


که اگر دل به دلم بسپاری


و اگر همسفر من گردی


من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال


تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!


تو نوشتی از من:


من که تنها بودم با تو شاعر گشتم


با تو گریه کرد
م


با تو خندیدم
و رفتم تا عشق


نازنیم ای یار


من نوشتم هر بار


با تو خوشبخترین انسانم…


ولی افسوس


مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

 

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 14:36 توسط فرزاد|

قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي  


                                                                   
تا در حريم غربت من پا گذاشتی

 

 رفتي و در سكوت تماشا نموده ام

 

                                                                    تنهايي ‌‌ِ مرا تو چه تنها گذاشتي

 

 رفتي و سهم عشق براي دل تو بود

 

                                                                   سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟

 

  يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي

 

                                                                   سهم من غريب كه اينجا گذاشتي

 

  گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود

 

                                                                  در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي

 

 مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت

 

                                                                  من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي

 

   گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي       

 


                                                                  
آن را تمام گردن حوا گذاشتي

 

  يك قطره اشك سهم من از روزگار شد

 

                                                                 در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 18:32 توسط فرزاد|

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در انگشت او

این همه تابش و رخشندگی ست

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی خوشبختی ست ٬ حلقه ی زندگی ست

همه گفتند: مبارک باشد

دختر گفت: دریغا که مرا

باز در معنی ان شک باشد

سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر بر ان حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ٬ هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای٬ این حلقه که درچهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی ست

حلقه ی بردگی و بندگی است

نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 13:35 توسط فرزاد|

بــوســـه

 

شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ

مانده در ظلمت دهلیز خموش

اختران دوخته برمنظره چشم

ماه بر بام سراپاشده گوش

***

در میان بود به هنگام وداع

گفت و گویی به سکوت و به نگاه

دیده ی عاشق و لعل لب یار

دل معشوقه و غوغای گناه

***

عقل رو کرد به تاریکی ها

عشق همچون گل مهتاب شکفت

عاشق تشنه لب بوسه طلب

هم چنان شرح تمنا می گفت

***

سینه بر سینه ی معشوق فشرد

بوسه ای زان لب شیرین بربود

دختر از شرم سر انداخت به زیر

ناز می کرد ولی راضی بود

***

اولین بوسه ی جان پرور عشق

لذت انگیز تر از شهد و شراب

لاجرم تشنه ی صحرای فراق

به یکی بوسه نگردد سیراب

***

نوبت بوسه ی دوم که رسید

دخترک دست تمنا برداشت

عاشق تشنه که این ناز بدید

بوسه را بر لب معشوق گذاشت

نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 13:14 توسط فرزاد|

دنیا بی وفا شده اینو میدونی پس چه جور می خوای از عشق برام بخونی؟
همه جوونیا رو ازم گرفته آره بی وفاییاش یادم نرفته

 

آخه چطور دلت اومد تنهام بزاری و بری
آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم

آره همش بهونه بود مسئله یـــــــار دیگه بود
دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود

برو با یارت عزیزم رها کن این دل منو
الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

فقط یه قول بهم بده یارتو تنها نزاری
که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه

منم یه قول بهت می دم یه روز فراموشت کنم
قلبمو سنگیش بکنم عشقتو خاکستر کنم

اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی
بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه

نوشته شده در جمعه 14 آبان1389ساعت 15:56 توسط فرزاد|

سهم من از تمام اين دنيا،يک دريچه به نام تنهايي است


برو اي عشق راحتم بگذار،شانه هاي تو هم مقوايي است


ديگر از هر چه دست،هر چه سلام،ديگر از هر چه دوست مي ترسم


آري اي عشق از تو و هر چه نام تو روي اوست مي ترسم


هر که آمد نجيب مثل نسيم،روح سرگشته مرا آزرد


 ذره ذره شبيه طوفان شد،کاغذک هاي باورم را برد


من به اندازه غزل هايم،ساده و ناشناس و دلتنگم


و به جرم جنون يک رنگي،همه شهر مي زند سنگم


خنجرستان رنگ شهر من است،بايد اينجا به اشک تکيه دهم


و در اين ازدهام بي دردان،دل خود را به درد هديه دهم


آسمان!اي سخاوت آبي !‌ با توام اي بلند آبي پوش


گم شدم در سياهي مطلق، يک ستاره به قلب من بفروش

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 22:24 توسط فرزاد|

سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
 

بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست.

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 13:50 توسط فرزاد|

آدما از جنسه برگن گاهی...

                   گاهی سبزن گاهی پاییزنو زردن...

                                  زمستون دیده نمیشن تابستون سایبونه سبزن...

                                                        آدما خیلی قشنگن، حیف که هر لحظه یه رنگن............

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن

از در نشد از پنجره، زوری خودت رو جا نکن

آدمکای شهر ما، بازيگرايی قابلن

وقتش بشه يواشکی رو قلب هم پا می ذارن

تو قتلگاه آرزو عاشق کشی زرنگيه

شیطونک مغزای ما دلداده دورنگیه

دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی

عشقاشونم خلاصه شد، تو يک نگاه دزدکی

آدمکای شب زده، قلبا رو ويرون ميکنن

دل ستاره ی منو، از زندگی خون ميکنن

ستاره ها لحظه ها رو، با تنهايی رنگ ميزنن

به بخت هر ستاره اي، آدمکا چنگ ميزنن

عمری به عشق پر زدن قفس رو آسون ميکنن

پشت سکوت پنجره چه بغضی بارون میکنن!

مردم سر تا پا کلک، رفيق جيب هم ميشن

دروغه که تا آخرش، همدل و هم قسم ميشن

رو دنده حسادتا زندگی رو میگذرونن

عادت دارن به بد دلی نمی تونن خوب بمونن

قصه روزگار اينه، به هيچ کسی وفا نکن

روی دلای آدما، هرگز حسابی وا نکن ...!

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 13:58 توسط فرزاد|

وقتي دلت ميگيره..

وقتی دلت آواره میشه ..

وقتی هیچ سرپناهی نداری ..

وقتی احساس میکنی توو هفت آسمون یه ستاره نداری ..

وقتی می فهمی که دنیا با همهء قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ...

وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونهء مهربون برا گریه کردن نداری ..

وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی ..

او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ...

سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ...

ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟

اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی  ... اونوقت تو برنده ای حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست آوردی میتونی آیندت رو با پایه های محکمتر بنا کنی ..

و اگر چیزی پیدا نکردی و همه چیز رو از دست رفته دیدی، بدون که تو هم گذشته ات رو باختی و هم آیندت رو چون این حادثه باز هم تکرار خواهد شد و تو باز هم شکست خواهی خورد و باز هم آرزوی مرگ میکنی

پس یادت باشه که تنها

تنها گوزن زخمی ست

                 که می داند

                                حرف سرب

                       ازکدام سینه می آید.......

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 16:6 توسط فرزاد|

من قبلا از شعرایی که با عشق یعنی شروع می شودن بدم می یومد ولی امروز استثناست

امروز حال کردم واستون این شعرو بزارم

عشق يعني خون دل يعني جفا

عشق يعني درد و دل يعني صفا

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

عشق يعني يك سلام و يك جواب

عشق يعني يك نگاه و يك نياز

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني تا ابد فاني شدن

عشق يعني عابد و زاهد شدن

عشق يعني همچو ليلا خون شدن

یا چو مجنون راهی صحرا شدن

عشق یعنی تیشه فرهاد ها

عشق یعنی عالم فریاد ها

عشق یعنی زخم کوه بیستون

عشق یعنی ناله های درد و خون

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی یکه و تنها شدن

عشق یعنی التماس و انتظار

عشق یعنی تا ابد با من بمان...!

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 16:4 توسط فرزاد|


آخرين مطالب
» عشق
» تصویری از آشفتگی
» حلقه
» بوسه
» خیانت
» سهم من از تمام اين دنيا
» سفر
» خیانت
» دل تنگ
» عشق
Design By : Pars Skin